آن چیزی که حد ندارد ، حماقت است .
جلوی خیلی از حماقتها رو با یه سوال ساده میشه گرفت . حالا سوال ساده من این هست :
در حالیکه در تلویزیون دولتی ما ، که من و شما هزینه های برنامه سازی اش را میدیم ، بطور مداوم انواع سلاح و وسایل آدمکشی ویا مواد مخدر و وسایل استفاده از آنها در فیلم و سریالهای به اصطلاح فرهنگساز به نمایش می آید ، چرا هنوز نمایش آلات و ادوات موسیقی حرام است ؟
چندی پیش یک برنامه در مورد موسیقی محلی را می دیم که یک نوجوان مشغول نواختن دوتار و خواندن یک شعر عرفانی بود . کارگردان این برنامه کاملا هنرمندانه یک گلدان شمعدانی را بین نوازنده و دوربین قرارداده بود که بیننده فقط گلدان شمعدانی و سر نوازنده را در حال تکان خوردن ببیند . آنقدر عصبی شدم که هیچ لذتی از آن برنامه و آن موسیقی عرفانی نبردم .
آقایان تصمیم گیرنده برای فرهنگ این مملکت ، حماقت تا کی ؟
آیا واقعا نمایش ساز مخرب تر از نمایش تفنگ و سرنگ است ؟
چرا فرزندان ما گیتار را می شناسند ولی سه تار ندیده اند ؟
من معتقدم دستی که به سمت نواختن تار ، سه تار ، دف ، ویلون ، پیانو یا هر ساز دیگری می رود ، ویا دستی که با قلمو و رنگ آشناست ، ویا دستی که به سمت هر هنری میرود به سمت چاقو و تفنگ برای کشتن همنوع خودش نمی رود .
من باور دارم جوانی که انرژی درونی اش را با آوای دف بیرون می ریزد ، بین ماشینها ویراژ نمی دهد و در خیابانها عربده نمیکشد .
هنر و اندیشه از این خاک رخت بربسته ... خاک ما خاکی جرم خیز شده است .
حماقت تا کی ؟
صحبت در مورد شبهای شعرو انجمنهای ادبی را به بعد موکول میکنم . دلیل نوشتن این مطلب چیز دیگری بود . چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته در یازدهمین کنگره شعر جوان حضور داشتم و طی دوروز ۵ - ۴ تا شعر خوب هم شنیدم . در انجمن غزل هم شاهد تقدیر از دو کودک شاعر ۹-۸ ساله بودم . بحثی هم بین آقایان کریم قنبری ( مجری پیشین جلسات غزل ) و علیشاه مولوی ( مجری فعلی جلسات ) در مورد استعداد سوزی در نوجوانی و جوانی در گرفت ... یکی میگفت تشویق نابجا و بیش از حد باعث نابودی استعداد نوجوانان می شود و دیگری می گفت توسری زدن و تشویق نکردن استعداد سوز است ... ( هر دو هم درست می گفتن ، گاهی این و گاهی آن استعدادسوز است ) ...
حالا حرف من این است که چرا در مملکت ما این همه کنگره و مسابقه شعر برای نوجوانان و جوانان برگزار می شود ؟... چرا آنقدر که برای این مجموعه شعرها هزینه و وقت مصرف می شود ، به شعر جدی و شعرای تثبیت شده و نام آشنای این زمانه پرداخته نمی شود ؟ ... مگر شعر این گروه سنی چقدر جدی است که ما آنرا این قدر جدی میگیریم ؟ ... لطفا شعرهای مربوط به ۲۰ یا ۲۵ سالگی شاعران بزرگمان را ( حافظ - سعدی - مولوی یا نیما - سپهری - شاملو و ... ) پیدا کنید و ببینید چه جایگاهی در دفاتر شعری این بزرگان و خاطره ادبی ما دارند ؟ ... مگر شعر چیزی جز بیان اندیشه یا احساس با استفاده از واژگان و ابزارهای زبانی است ؟ مگر ما چند جوان نابغه داریم که در ۲۵ سالگی دارای اندیشه ای ژرف و قابل تامل یا تجربه های قابل بیان از زندگی و جامعه باشد ؟ چه مدت فرصت مطالعه داشته تا به توانایی های تکنیکی در بیان اندیشه اش دست یابد ؟ ...
وقتی به اولین کتاب چاپ شده خودم در سنین جوانی نگاه میکنم و اکنون بیش از ۱۲- ۱۰ تا از آن شعرها را ( آن هم به شرط پردازش مجدد ) شعر نمی دانم ... وقتی تشویقهای مکرر آن زمانها را بیاد می آورم که : عجب ببین این بچه چی گفته ؟! ... وقتی انتقادهای فراوانی را شنیدم که گاه کاملا شخصی بود و گاه انتظار داشتند وقتی کتابی چاپ می شود در حد اشعار شاملو بزرگ باشد ... وقتی اوضاع آشفته کتاب و کتابخوانی این روزگار را می بینم ... وقتی میبینم با هزینه ۲ میلیون تومان می شود شاعر جوان صاحب کتاب شد ...
.... ولش کنیم ! ... اصلا این مسئله مگر چقدر جدی است که بخواهم وقت خودم و تو را این همه بگیرم ؟
