تبليغاتX
30نا
یادداشتهای روزگار من

هرشب به هنگام خواب با خودش ميگفت : فردا روز خوبی خواهم داشت ...

اما روزها با بطالت و سردرگمی ميگذشتند ، بی هيچ تغييری ....

و باز هم هر شب وقتی خسته از زندگی روزمره به خانه ميرسيد و به بستر می رفت ، دوباره باخودش تکرارميکرد : فردا روز خوبی خواهم داشت ...

اما حتی يکبار هم با خودش نگفت : فردا ، روز خوبی را خواهم ساخت ....

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 11:4 | لینک  |