تبليغاتX
30نا
یادداشتهای روزگار من

 

شروع سال ۸۷ است . نگرانی هایم روز به روز داره بیشتر شبیه آدمای چهل ساله می شه . (( وای ۴۰ سالگی ! یه زمانی فکر می کردم یه آدم ۴۰ ساله دیگه پیره  ... ولی هنوز خیلی ها من رو یه پسر کوچولوی بازیگوش می دونن )) ...

در شروع سال دلواپسی هایی دارم ... شاید قابل باور نباشه . به مشکل کاری و مالی و چیزایی شبیه این فکر نمیکنم . دارم به حال و روز نادر ابراهیمی و احمد عزیزی فکر میکنم .

(( خیلی وقته آخرین جمله رو تایپ کرده ام و نمی دونم دیگه چی باید بنویسم ... ))

مسیر زندگی من در حدود ۱۸ سالگی با زیباترین نوشته نادر ابراهیمی (( بار دیگر شهری که دوست میداشتم )) شکل گرفت (با اون طرح جلد معرکه از ممیز )  . یه زمانی کل کتاب رو حفظ بودم ولی هنوز به یکی از آرزوهام نرسیده ام : خوندن این کتاب بطور مشترک با همسرم ...

اولین باری که نادر ابراهیمی را از نزدیک دیدم بعد از چاپ اولین کتابم بود که شعری را هم به او تقدیم کرده بودم ( الان اون شعر رو جزو کارهای خوبم نمی دونم ... کاشکی شعر بهتری گفته بودم  - ولی اون موقع تازه ۲۰ سالم بود ) کتاب رو به نادر ابراهیمی دادم و یکی از گنج های زندگیم رو بدست آوردم : باردیگر شهری که دوست می داشتم ، با امضای نادر ابراهیمی ... آخرین خبری که از او دارم یک بیماری شبیه آلزایمر یا پارکینسون هست مربوط به چند سال قبل - دیگه سعی کردم بی خبر بمونم  ...

در همون سالهای حدود ۶۶ بود که با شطحیات احمد عزیزی در مجله سوره آشنا شدم . دیدم می شه با کلمه هم عشوه اومد . دیدم دهان گلخانه فکر است . و شروع کردم به نوشتن ...

 آخرای سال گذشته احمد عزیزی بعد از تمام شوخی هایش با واژه ها و معانی ، شروع کرد به شوخی کردن با مرگ و زندگی ... کما حالتی هست که کمتر کسی فرصت تجربه کردنش رو داره ... دارم به قضیه اینجوری نگاه می کنم تا به خودم بگم داره بهش خوش می گذره ... امیدوارم قضیه به خوشی بگذره ...

نمی تونم اینجوری راحت به قضایا نگاه کنم ... از سال گذشته با از دست دادن قیصر امین پور نگاهم به افراد دور و برم یه جور دیگه شده ...

من قبلا زمانی بجای (( مرگ)) به (( از دست دادن )) یک نفر فکر کردم که  دکتر سعید نوروزی رو از دست دادم ... دکتر بهترین دوست زندگی ام  بود با وجود سنی حدود دوبرابر من ! ...

پیش از این ، عمران صلاحی ، منوچهر آتشی و مشرف آزاد را هم از جمع شاعرانی که از نزدیک می دیدم از دست داده بودم ... فکرش را هم نمیکردم فقط چند هفته بعد از زمانی که زیر بازوی بدن بی وزن م - آزاد را میگرفتم تا وارد حلقه مهر انجمن شاعران شود ، باید قبل از او وارد قبرش شوم تا اورا در میان آن خاک سرد بخوابانم ...

دلواپسی های من بجای اینکه به مشکلات زندگی نزدیک باشند ، دارند رنگ و بوی مرگ ها و از دست دادن ها رو میگیرن ...

برای آنهایی که رفتند ناراحت نیستم ... نگران بازماندگان هستم ... همیشه فکر میکنم اونهایی که رفتند هنوز کارهای نیمه کاره و حرفهای نزده ای داشتند که آنها رو بر عهده اونایی که مونده اند گذاشتند و رفتند ... روز به روز داره بار تعهدات ما سنگینتر می شه ... تحمل این همه کارهای نیمه کاره رو داریم ؟

حکایت همچنان باقی طنزهای عمران صلاحی رو چه کسی می تونه ادامه بدهد ؟

طنازی های واژه ها رو می شه در نوشته های پس از بازگشت احمد عزیزی دوباره ببینیم ؟ 

بعد از (( بار دیگر ... )) هیچ نوشته دیگری از نادر ابراهیمی رو در حد اون کتاب ندیدم ، ولی کوه مرتفعی که از نوشته ها و تحقیقات و کارهای ادبی و فرهنگی توسط نادر ابراهیمی فتح شده ، آیا برای دیگری قابل تکرار است ؟

یادم باشد کتابهای نخوانده زیادی دارم ... یادم باشد فیلمهای ندیده زیادی دارم ... ده سال از اوج جوانی ام را شبانه روز کار کردم . یادم باشد به کودکم اجازه کودک بودن بدهم ، برای او چهار سالگی اش غیر قابل تکرار است ... خیلی ها خوشی ها و خنده های زیادی را از خود و اطرافیانشان دریغ کردند ، ما بجای تمام آنهایی که رفتند باید زندگی کنیم وگرنه بارش را بر گرده کسانی بعد از خودمان می گذاریم ...

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 17:26 | لینک  | 

جوابیه کانون نویسندگان را به محمد قوچانی خواندم . مطالب موجود در این رابطه را هم خواندم .

 رجوع کردم به  :

- نوشته هژیر پلاسچی در اثر 

 - مطلبی تحت عنوان <<جهل تاریخی و ... >> در  و بلاگ  جهان دیگری ممکن است ... 

- مطلبی از امیر ساکت تحت عنوان <<رفتن پشت تلسکوپ >> در دسترنج

- مطلبی تحت عنوان << آزاداندیشان استبدادستیز>> در چهاردیواری

- خبر نامه خرمگس 

- نوشته های  سيدعباس حسيني قائم‌مقامي

- وبلاگ باغ در باغ

 - نوشته ای از مانا آقایی <<قیصر امینپور و مصادره اش>> در آلفابت ماکزیما

 - نوشته ای از ناشا میرفتاح در وبلاگ زیرتیغ

 - نوشته آرش شفاعی در وبلاگش

- نوشته مهرداد حمزه در وبلاگ لبخند ژکوند

- نوشته منوچهر دوستی در اثر

- و ... 

به همین دلیل هم نوشتن این مطلب به امروز موکول شد . از مجموعه آنچه خواندم و گفتم و شنیدم به نتایج زیر رسیدم :

 

- کانون نویسندگان را می شناختم ولی محمد قوچانی را نه . حال فکر کنم کانون نویسندگان را هم دیگر نمی شناسم .

- لیستی از صفاتی که در جوابیه کانون برای محمد قوچانی نوشته شده بود تهیه کردم . دیدم ربطی به ادبیات کانون ندارد .

- با خودم گفتم این جوابیه نمی تواند از طرف کانون صادر شده باشد ، حتما کسی شیطنت کرده و می خواهد کانون را بدنام کند .

- علی باباچاهی و دکتر مجابی را در تشیع جنازه قیصرامین پور دیده بودم . نظرات سیمین بهبهانی و شمس لنگرودی را پس از فوت قیصر امین پور خوانده بودم . توهین هایی که در متن جوابیه بود نمی توانست از طرف کانون باشد .

- قیصر امین پور را بارها دیده بودم ، پای صحبت هایش نشسته بودم ، چند سالی بود که اورا می شناختم و از خیلی از شعرهایش لذت می بردم . باورم نمی شد کانون نویسندگان این گونه از یک شاعر یاد کند .

- این ضرب المثل نشانه قدرت نیست : دیگی که برای من نمی جوشه ، بذار سر سگ توش بجوشه 

- نویسندگان یک مملکت ، چشمان بیدار یک ملت هستند . چراغی در دست دارند که آینده راه را می بیند . روحی شفاف تر و حساس تر از دیگران دارند و قدرت درک بهتری دارند . آیا روابط عمومی کانون نویسندگان می تواند امضا کننده نامه پیگیری قتلهای زنجیره ای را با سعید امامی یکسان ببیند ؟

- لعنت بر پادشاهی که صله دادن به شعرا و نویسندگان را مد کرد و صد لعنت بر شعرا و نویسندگانی که این صله را گرفتند .

- وقتی یکی پات رو لگد می کنه فقط می تونی داد بزنی ، نمی تونی برایش بسرایی : آه ای عزیز / بردار پا ز پایم ...

- این مشکل فرهنگی ماست که یه آدم یا باید پرسپولیسی باشه یا استقلالی ...

- چرا در طول جوابیه حتی یکبار هم مستقیما نامی از قیصر امین پور نیاورده اند ؟ ... از نامش میترسند یا نامش را در حدنوشته شدن در نامه صادره از سوی کانون نمی دانند ؟  . اشکهای شفیعی کدکنی را در از دست دادن قیصر امین پور ندیدند یا اورا هم به رسمیت نمی شناسند ؟

- سعی کنید طی یک جنگ هسته ای جهانی بمیرید تا همه با هم بمیریم وگرنه معلوم نیست بعد از مرگتان چه بلایی سرتان می آید .

-  اگر امکانات باشد ، خیلی از ما می تونیم خود هیتلر باشیم ... خدا خر رو شناخت ، بهش شاخ نداد

-یه ضرب المثل دیگه :  اگه سگ گازت می گیره ، تو لازم نیست گازش بگیری

-  من شدیدا بر این باورم که دعوا بر سر لحاف ملا است  . محمد قوچانی به بهانه و در مورد فوت قیصر امین پور نوشته است ولی کانون از شاعری می گوید که : << یک دم به اصول ذکر شده در منشور کانون در باره آزادی  اندیشه و بیان و نشر فکر نکرده است . نویسندگان بیانیه کانون به یاد نمی آورند که شاعر جوان­مرگ، در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچک‌ترین نشانه‌ای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد  و حتی یک‌بار در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌وقفه‌ی دگراندیشان) چیزی گفته باشد>> . با این توضیحات به احتمال قوی موضوع جوابیه کانون اصلا نمی تواند قیصر امین پور باشد .

- توانایی خواندن افکار مردم که در انکیزاسیون رواج داشت و سالها پیش در هالیوود آمریکا شیوع پیدا کرد ، بار دیگر توسط کانون نویسندگان احیا شده است .

-  بی اطلاعی می تواند دلیل هتاکی باشد ولی نه از سوی آزاد اندیشان

- می شود شاعران و نویسندگان را به گروه های خودی - غیر خودی - بی خودی و نخودی تقسیم بندی کرد ( و به سایر تقسیم بندی کنندگان ناسزا گفت ) و به خود زحمت خواندن نوشته های غیر خودی ها را نداد ( شهیدی كه بر خاك می‌خفت / سر انگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت/دو سه حرف بر سنگ/«به امید پیروزی واقعی/ نه در جنگ / كه بر جنگ»! ) ... ولی می شه کارنامه هنری و شخصیتی طرف را نقد کرد .

- دنبال بهانه نمی گردم ولی چون عضو کانون نویسندگان نیستم و به نتایجی که آنها انتظار دارند یک مخاطب فهیم برسد ، نرسیدم  ، با توجه به اشارات موجود در متن نامه ، شدیدا احساس می کنم به من توهین شده ...

 - وقتی کودک بودم و کسی حرف درشتی به من می زد که جوابی برایش پیدا نمی کردم ، فقط برای این که کم نیاورم ، می گفتم : << خودتی ! >> 

- مدتی گذشت و  تکذیبه ای از طرف کانون صادر نشد ، با خودم گفتم کسی که کاری نکرده دلیلی ندارد هر روز کارهای نکرده اش را تکذیب کند . هنوز به خودم دلداری می دادم که شاید جوابیه از طرف یک گروهی با اسم مشابه باشد . آخرش دل به دریا زدم و با سرور عزیزم آقای سید علی صالحی تماس گرفتم . هرچه باشد دبیر کانون نویسندگان می توانست من را از پارادوکس های بوجود آمده نجات دهد . آقای صالحی از انتشار جوابیه به محمد قوچانی اطلاع داشت ولی از متن نوشته شده در جوابیه بی اطلاع بود . او از قیصر امین پور به نیکی یاد کرد و از دوران مشترک جوانی در اهواز و ...

فقط می ماند سوال من از ایشان که چطور به عنوان دبیر کانون از متن جوابیه بی اطلاع بودند ... فقط می ماند ادبیات عجیب این جوابیه ... فقط می ماند ...

آنچه بعد از تمام این ها می ماند ، شعر و ادب ایران است .

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 15:26 | لینک  | 

به قول دایی جان ناپلئون که از قول ناپلئون نقل می کرد :

آن چیزی که حد ندارد ، حماقت است .

جلوی خیلی از حماقتها رو با یه سوال ساده میشه گرفت . حالا سوال ساده من این هست :

در حالیکه در تلویزیون دولتی ما ، که من و شما هزینه های برنامه سازی اش را میدیم ، بطور مداوم انواع سلاح و وسایل آدمکشی ویا مواد مخدر و وسایل استفاده از آنها در فیلم و سریالهای به اصطلاح فرهنگساز به نمایش می آید ، چرا هنوز نمایش آلات و ادوات موسیقی حرام است ؟

چندی پیش یک برنامه در مورد موسیقی محلی را می دیم که یک نوجوان مشغول نواختن دوتار و خواندن یک شعر عرفانی بود . کارگردان این برنامه کاملا هنرمندانه یک گلدان شمعدانی را بین نوازنده و دوربین قرارداده بود که بیننده فقط گلدان شمعدانی و سر نوازنده را در حال تکان خوردن ببیند . آنقدر عصبی شدم که هیچ لذتی از آن برنامه و آن موسیقی عرفانی نبردم .

آقایان تصمیم گیرنده برای فرهنگ این مملکت ، حماقت تا کی ؟

آیا واقعا نمایش ساز مخرب تر از نمایش تفنگ و سرنگ است ؟

چرا فرزندان ما گیتار را می شناسند ولی سه تار ندیده اند ؟

من معتقدم دستی که به سمت نواختن تار ، سه تار ، دف ، ویلون ، پیانو یا هر ساز دیگری می رود ، ویا دستی که با قلمو و رنگ آشناست ، ویا دستی که به سمت هر هنری میرود به سمت چاقو و تفنگ برای کشتن همنوع خودش نمی رود .

من باور دارم جوانی که انرژی درونی اش را با آوای دف بیرون می ریزد ، بین ماشینها ویراژ نمی دهد و در خیابانها عربده نمیکشد .

هنر و اندیشه از این خاک رخت بربسته ... خاک ما خاکی جرم خیز شده است .

حماقت تا کی ؟ 

  

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 16:0 | لینک  | 

یک شنبه شب ، بیست و ششمین سالگرد انجمن غزل بود . جمعی از شاعران ۲۶ سال است که در  آخرین یکشنبه  هر ماه دور هم جمع می شوند و شعر می خوانند . شعرها به قالب غزل محدود نمی شوند ومعمولا تعداد شعرها در قالب نو وسپید را بیشتر از غزل می شنویم ، ولی دلیل نامگذاری این جلسه ، بانی بسیار گرامی این جلسات ، بانو غزل تاجبخش است که طی این همه سال با مهربانی و ثبات قدمش جمعی از شاعران و دوستداران ادب پارسی را در خانه اش پذیرا بوده . 

صحبت در مورد شبهای شعرو انجمنهای ادبی را به بعد موکول میکنم . دلیل نوشتن این مطلب چیز دیگری بود . چهارشنبه و پنجشنبه هفته گذشته در یازدهمین کنگره شعر جوان حضور داشتم  و طی دوروز ۵ - ۴ تا شعر خوب هم شنیدم . در انجمن غزل هم شاهد تقدیر از دو کودک شاعر ۹-۸ ساله بودم . بحثی هم بین آقایان کریم قنبری ( مجری پیشین جلسات غزل ) و علیشاه مولوی ( مجری فعلی جلسات ) در مورد استعداد سوزی در نوجوانی و جوانی در گرفت ... یکی میگفت تشویق نابجا و بیش از حد باعث نابودی استعداد نوجوانان می شود و دیگری می گفت توسری زدن و تشویق نکردن استعداد سوز است ... ( هر دو هم درست می گفتن ، گاهی این و گاهی آن استعدادسوز است ) ...

حالا حرف من این است که چرا در مملکت ما این همه کنگره و مسابقه شعر برای نوجوانان و جوانان برگزار می شود ؟... چرا آنقدر که برای این مجموعه شعرها هزینه و وقت مصرف می شود ، به شعر جدی و شعرای تثبیت شده و نام آشنای این زمانه پرداخته نمی شود ؟  ... مگر شعر این گروه سنی چقدر جدی است که ما آنرا این قدر جدی میگیریم ؟ ... لطفا شعرهای مربوط به ۲۰ یا ۲۵ سالگی شاعران بزرگمان را ( حافظ - سعدی - مولوی یا  نیما - سپهری - شاملو و ... ) پیدا کنید و ببینید چه جایگاهی در دفاتر شعری این بزرگان و خاطره ادبی ما دارند ؟ ... مگر شعر چیزی جز بیان اندیشه یا احساس  با استفاده از واژگان و ابزارهای زبانی است ؟ مگر ما چند جوان نابغه داریم که در ۲۵ سالگی دارای اندیشه ای ژرف و قابل تامل یا تجربه های قابل بیان از زندگی و جامعه  باشد ؟ چه مدت فرصت مطالعه داشته تا به توانایی های تکنیکی در بیان اندیشه اش دست یابد ؟ ...

وقتی به اولین کتاب چاپ شده خودم در سنین جوانی نگاه میکنم و اکنون بیش از ۱۲- ۱۰ تا از آن شعرها را ( آن هم به شرط پردازش مجدد ) شعر نمی دانم   ... وقتی تشویقهای مکرر آن زمانها را بیاد می آورم که  : عجب  ببین این بچه چی گفته ؟! ... وقتی انتقادهای فراوانی را شنیدم که گاه کاملا شخصی بود و گاه انتظار داشتند وقتی کتابی چاپ می شود در حد اشعار شاملو بزرگ باشد ... وقتی اوضاع آشفته کتاب و کتابخوانی این روزگار را می بینم ... وقتی میبینم با هزینه ۲ میلیون تومان می شود شاعر جوان صاحب کتاب شد ...

.... ولش کنیم  ! ... اصلا این مسئله مگر چقدر جدی است که بخواهم وقت خودم و تو را این همه بگیرم ؟ 

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 11:17 | لینک  | 

هرشب به هنگام خواب با خودش ميگفت : فردا روز خوبی خواهم داشت ...

اما روزها با بطالت و سردرگمی ميگذشتند ، بی هيچ تغييری ....

و باز هم هر شب وقتی خسته از زندگی روزمره به خانه ميرسيد و به بستر می رفت ، دوباره باخودش تکرارميکرد : فردا روز خوبی خواهم داشت ...

اما حتی يکبار هم با خودش نگفت : فردا ، روز خوبی را خواهم ساخت ....

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 11:4 | لینک  | 

گوسفند ، با چیزی که مقابل خودش می دید ، اولش مات و مبهوت شد ولی بعد که شروع کرد به حرکت کردن و سر تکون دادن و دید اون هم در مقابلش همون کارها رو می کنه عصبانی شد ... خیلی هم عصبانی شد ... کاملا شبیه خودش بود ، همون رنگ ، همون اندازه ، همون قیافه ... خیلی شاکی شد ... دیگه مطمئن شده بود که بدون اجازه از خودش اون رو شبیه سازی کرده اند . پس شروع کرد به نوشتن یه مقاله بر علیه کلون کردن حیوانات .

راجع به شبیه سازی خیلی چیزا خونده بود ، حتی یه روز که داشت یه روزنامه رو می خورد ، مقاله ای که بطور کامل در مورد شبیه سازی توضیح داده بود ، نظرش رو جلب کرد ، کل مقاله رو چندین و چند بار خوند . اون تیکه از روزنامه رو هنوز نگه داشته بود . تصمیم گرفت مقاله اش رو برای همون روزنامه بفرستد .

در کل نوشته اش از ترکیب شبیه سازی بجای کلون کردن استفاده کرد ، چون می دونست این علمیه که بومی شده و دیگه خودمون حق داریم اسم روش بذاریم . همیشه از اینکه روی علم و ساخته های خارجی اسم ایرانی می ذاشتن شاکی بود . همیشه می گفت یعنی چی که اونا یه عمر روش کارکنن بعد ما اسمش رو بذاریم دورنگار ! - تور نمایه ! - خودرو ! و هزار چیز دیگه ... میگفت مثل این میمونه که اونا به سنگ پای ما بگن فوت استون ! یا همین که به خوارزمی می گن الگوریتم ، خودش اشتباه اوناست ، ما چرا باید اشتباه اونا رو تکرارکنیم ؟ ...  همیشه خنده اش می گرفت وقتی می شنید فرهنگستان زبان فارسی میگه نظرات خود را به شماره تلفن !!! فلان در میان بگذارید ... یه بار هم زنگ زد بهشون که بگه بابا همین که دارین می گین خودش فرانسویه ... ولی انگار هیچکس حرفش رو نفهمید ...

آره ، این گوسفنده نظرات خاص خودش رو داشت . راجع به خیلی چیزها هم اطلاعات زیادی داشت ولی بیچاره فرق آینه رو با شبیه سازی نمی دونست ... آخه فقط یه گوسفند بود ...    

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 11:16 | لینک  | 

 

همه ما حرفهایی برای گفتن داریم ... حرفهایی برای نگفتن

من گاهی شعر میگم ... این برام نوعی بیان افکار و باورها و احساساتم هست ...

ولی یه سری حرفهایی هم دارم که شعر نمی شن . اینا فکرهای روزانه من رو می سازن ...

اینجا می خوام اینجور حرفهام رو بنویسم ... شاید یه جور یادداشتهای روزانه من باشن ... به عنوان خاطرات روزانه ام که بعدها خودم بخونم یا تو بخونی و با یه گپ و گفت تبدیلش کنیم به یه تجربه مشترک .

این نوشته ها ، خود واقعی <<من>> هستن . نسخه واقعی فکرها ، باورها و خاطراتم در یک محیط مجازی ...

انسانها جزیره های مستقل نیستن . ما مجموعه ای هستیم از تجربیات شخصی خودمان - تجربیاتی از زندگی اطرافیانمان - شرایط زندگی موطن و مسکنمان - آنچه به ما آموخته اند - کتابهایی که خوانده ایم - فیلمهایی که دیده ایم و خیلی چیزهای دیگر . در خیلی از اینها با دیگران نقاط مشترکی داریم ولی ممکنه از یک تجربه مشترک ، دو نفر با زوایای دید مختلف ، به باورهای مختلفی برسن  ...

هیچکس کامل نیست ... هیچکس عقل کل نیست ... هیچکس نمی تونه تمام تجربیات دنیا را در خودش جمع بکنه ... هیچکس نمی تونه تمام کتابهای دنیا رو بخونه یا تمام فیلمها رو ببینه  . عمر ما حتی کفاف فهرست نویسی تمام این چیزها رو نمی ده ... ولی اینجا ، این دنیای مجازی یه امکان جالب برای ما بوجود آورده ... امکان گفت و شنود و رشد کردن با باورهای مشترک و متفاوت ... من چیزی برای گفتن به تو دارم ، تو حرفی برای من ...

 این یه راه هست ... مقصد مهم نیست ... زندگی همین رفتن هست ... گاهی  همراهی مسیر را زیباتر میکند و سرعت قدمها را سریعتر ... امیدوارم همراه باشیم ...

من تشنه شنیدن هستم ، گاه از خودم - گاه از تو ... بگو     

نوشته شده توسط سینا به منش در ساعت 11:9 | لینک  |